سلام

از آخرین باری که یه مطلب درست و حسابی گذاشتم خیلی وقته میگذره

بعد از بیماری نه حال خوبی داشتم و نه میتونستم با گوشیه موبایل درست مطلب بذارم

حالم خداروشکر خیلی بهتره

از جلسات شیمی درمانی سه جلسه دیگه باقی مونده ولی من دیگه بریدم و ادامه نمیدم

من تو این مدت با آدمایی که شیمی درمانی داشتن برخورد داشتم و همشون تونسته بودن که این دوره رو تحمل کنن و تمام کنن ولی من اصلا در خودم توانائی ادامه شیمی درمانی رو نمیبینم

من از لحاظ جسمانی افت وحشتناکی داشتم ... حتی خودم هم باور نمیکنم که اینطوری شدم

من تو کوچکترین مسائل از کنترل خارج شدم یعنی بدنم خارج از کنترل شده

من تقریبا فلج کامل شدم

این داروهای شیمی درمانی به شدت منو کوبیده زمین

درسته که داره با سرطان مبارزه میکنه ولی بدنم نمیتونه این داروها رو هندل کنه

واقعا دیگه از پس این داروها بر نمیام ... بنابراین دارم سعی میکنم که خودم خوب شم

خودم فکر میکنم که پنج جلسه ای که رفتم خوب بوده برای بهبود ... دیگه توانائیه ادامه درمان رو ندارم

تمام بدنم زخمه و کبودو دردناک ... فکر کنم دیگه بسمه ...

توی این مدت دوست عزیزم زهرا خانم دو بار برای دیدنم اومد خونه مادرم

دفعه اول زنگ زده به امیر و با اون هماهنگ کرده و آدرس گرفته و بدون اینکه به من زنگ بزنه و هماهنگ کنه اومده دم در خونه مامانم

من خونه امیر کرج بودم که اتفاقا وقتی به امیر زنگ میزد برای هماهنگی من بودم و مادر امیر هم بود

زهرا رفت دم در خونه مامانم و برام کمپوت و گل آورده بود ولی مامانم هرکار کرد نرفت تو و اصلا نفهمید که من خونه نیستم

من همون موقع به مامانم زنگ زدم که بگم دوستم داره میاد و وقتی زهرا اومد دم در خونه مامانم من از پشت تلفن داشتم همه چیز رو میشنیدم

خیلی بهم بر خورد و ناراحت شدم ... بعدا میگفت که امیر گفته باران دوست نداره کسی بره دیدنش و فقط منو میبینه ...

زهرا همون سری اول که من بیمارستان بودم و حالم خیلی بد بود و  اصلا جواب تلفن هامو نمیدادم ... هر کس دیگه ای که کنارم بود جواب تلفونهامو میداد ... همون موقع زنگ زده بود و مامانم جواب داده بود ... خانوم ناراحت شده بود و گفته بود باران نمیخواد با من حرف بزنه یا منو ببینه

دیگه هم به هیچ عنوان زنگ نمیزد ... یه بار هم داریوش و مینو رو دعوت کرده بود خونش و از اونا حال منو پرسیده بود که داریوش هم گفت باران چون حالش خوب نیست و وضعیت ظاهریش ریخته به هم به ما هم گفت که نیاین ولی ما رفتیم و دیدیمش و فضا رو براش تغییر دادیم ولی باز به اونا هم گفته بود باران نمیخواد منو ببینه

راستش من خیلی خیلی عصبانی شدم از رفتارش

یه روز دیگه هم من و مامانم خونه تنها بودیم و مامان تازه سفره انداخته بود و غذا رو آورده بود که با هم غذا بخوریم دیدیم زنگ میزنن

زهرا بود ... باز هم اومد دم در ... من اولش متوجه نشدم دیدم مامانم هی داره میگه ... من اصلا قبول نمیکنم ... من دیگه اینو از شما نمیگیرم ... میخواین خودتون بیاین بهش بدین ... زهرا هم هی میگفت لطفا اینو قبول کنین .... و خلاصه من دیدم مامانم هی داره اصرار میکنه و طرف هی انکار ... گفتم مامان کیه ؟ گفت : زهرا خانوم دوستت ... دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم با صدای بلند و عصبانی گفتم : مامان ولش کن ... چرا اینقدر اصرار میکنی ؟ ایشون دلشون نمیخواد منو ببینن ... چه اصراریه آخه ... زهرا که صدای منو شنید اومد تو حال احوال کرد و برگشت گفت زودتر خوب شو میخوایم بریم ترکیه ... ...

منم خیلی سرد برخورد کردم ... خیلی بهم بر خورد .. یعنی چی این رفتار ؟

باز هم نموند و به سرعت رفت

مامانم هم که خیلی خوشم اومد ... خیلی خوب جوابش رو داد و باهاش برخورد درستی داشت

بعد از اون باز با امیر زنگ زده بود و حرف زده بود که باران نمیخواد منو ببینه و از این چرت و پرتا که من هم گفتم اگر دوباره زنگ زد بهش بگین آره ... الان دیگه من واقعا با این رفتارهای احمقانه و بچه گانه ای که داره دلم نمیخواد ببینمش ... واقعا دیگه دلم نمیخواد باهاش ارتباط داشته باشم یا ببینمش یا باهاش حرف بزنم ...

ولی در کل اوضاع عمومیم زیاد جالب نیست

از لحاظ اعصاب و روان که افت شدیدی داشتم

زود عصبانی میشم و دلخور میشم و زود اشگم در میاد و ...  و ...

ولی امیر هرگز کنار نکشید و همیشه و همه جا و همه جوره در کنارم بود

ثابت کرد که واقعا دوست خوبیه و هر کار که از دستش بر بیاد انجام میده

همه جوره هوامو داره

حتی غذا برام درست کنه

سرم رو گرم کنه

منو حمام میبره

همش مواظبه من طوریم نشه

هر کاری که بیرون داشته باشم برام انجام میده

امیر تو این مدت سنگ تموم گذاشت

ازش خیلی ممنونم

/ 5 نظر / 21 بازدید
سارا

باران عزیز، ایمان دارم به بهبودیت. آدم اطرافیاشو تو روزای سخت میشناسه. من از این زهرا از اولشم خوشم نمی اومد. ولی اینا رو بیخیال. خودتو عشق است.

یک خبرنگار

امیدوارم هر طور که میشه سلامتیت رو به دست بیاری و یه سری چیزها رو جبران کنی

توپولو

خوب میشی من میدونم :*

تینا

به به ... به نظر میاد کم کم اوضاع داره روبراه می شه... از طرز نوشتنت هم معلومه که داری دوباره می شی باران سلامت و انرژیک خودمون :)

مهربون

عزززززززززززززززیززززززززززززززززم آرزوی سلامتی دارم برات